وطن یعنی من ....
تو می گویی : عشق یعنی سرزمینی که مرز ندارد،پادشاه ندارد، آزاد است، بی انتهاست و احساس می کنی که عشق را می فهمی ...
من اما : هرگز نمی توانم بی مرزی را بفهمم چرا که در مرزهای خواستن تو همواره محدود بوده ام . چرا که پهناور نبوده ام. هر لحظه عمیق تر شده ام در تو ،هر لحظه غرق تر شده ام در ژرفای خواستنت ...چگونه از منی که در مرزهای محدود خواستن تو احساس وسعت کرده ام می خواهی که بی مرزی را دریابم...
من اعتقادی به اقیانوسهای وسیع بی عمق که عمری ندارند ، ایمانی به سرزمینهای وسیع بی انتها که تو را برای کاشف شدن به تکه تکه شدن فرا می خوانند ندارم ،من بنده ی اندیشه ی آزادی بی حصر نمی شوم زیرا می دانم عشق مهربان صیادیست که من از صید او بودن همواره شادمان بوده ام ...عشق آزادی بی حصار نمی شناسد آرش ، عشق تو را در رویاها ، اهداف بلند،شادمانی ها، رشدها، غرورها و لحظات ناب زندگی محصور می کند اما در بی بند و باری رها نه!...که اگر اینگونه بی مرز بود تو میراث دار افسانه ی کهن مرز آفرینی اش نبودی ...عشق بیمرز سرزمین بی مرز است آرش ... بهراس از سرزمینی که بی مرزی اش هر بیگانه ، دشمن ،غربتی و خائنی را به خود می پذیرد ...
تو متعلق به سرزمینی هستی که در آن روئیده ای چگونه خواهی توانست کوچ را آغاز کنی وقتی هنوز آنقدر در من قد نکشیده ای که حتا عمق قلب روئیده بر آن را دریابی ؟؟
آرش مهاجری که سرزمین خویش را نشناسد سرزمین دیگری را نیز نخواهد فهمید ،آرش سرزمینهای دیگر غریبگی می کنند با ریشه هایی که با خاک خود نیز نامهربان بوده اند .هیچ سرزمینی محبتش را بر تن درختی که میوه هایش را از تشنگی گنجشککان معصوم خود دریغ کرده آفتاب نمی کند .
کرمها و کلاغها ،کبوترهای وحشی رهگذر و هیزم شکنان سنگین دل، هدیه ی سرزمینهای بی مرز است به درختهای غریبِ بی خاک ِ بی وطن ...
به درختانی که عشق را جز در آغوش وطن خود جستجو کرده اند آرش ... دریاب که من وطن تو ام ...
با من از آغاز روزهای روشن بعد از خودت حرفی نزن چرا که پرده کشیده ای بر رخساره ی خورشیدی که نوازشش اکنون حق من است ... من عاشق تو نیستم ،من دوست تو نیستم ، من همزاد تو نیستم ، من وطن توام و وطن یعنی جایی که با هر زبانی ،هر لباسی هر نوع از زندگی در نهایت تو متعلق به آنجایی ...من چشمهای تو ،گوشهایت ،دستهایت ،تک تک سلولهای توام ، آنقدر توام که خود بودن را دیر زمانیست که فراموش کرده ام ...من آنقدر توام که گاهی شبها خودم را سخت در آغوش می فشارم ، آنقدر توام که بی تو تنها نیستم ...
به منی که حتا دیگر من نیست از روزهای خوش بی تو حرفی نزن... با وطنی که مرزهایش را به خاطر تو، میراث داری کرده از بی مرزی مگو...
کسی شنیده است ؟؟؟/
کسی صدای بغض دشنه های خسته از کمین
کسی صدای وحشت گلوله های کوچک اسیر
کسی صدای هق هق تفنگهای بی گناه
و یا صدای اعتراض مرگ را شنیده است ؟؟؟
به داد قلوه سنگها و کابلهای لخت
به داد دارهای بسته ی حقیر
به درد گورهای خسته از جسد
کسی رسیده است ؟؟؟
چرا کسی به دادشان نمی رسد ؟
که این غریب مانده در شکار وحشیان
که این اسیر مانده های در سکوت،نماد نفرت جهان شدند
در آتش و نهیب و نعره ها نهان شدند
اسیر مانده اند و هیچکس نگفت :
چرا چنین شدند ؟چرا چنان شدند ؟
کسی صدای اعتراض مرگ را شنیده است ؟؟؟؟
خدااااااااااااااااااااااااااااااا
من بارها گفتم ولی باور نکردید/ دیشب خدا از بی کسی تا صبح نالید
لی لی کنان شیطان دمادم رفت و آمد/ از سرخوشی تا صبح قرآن خواند و رقصید...
مهدخت
من ...
من اسیر نگاه تو بودم پیش از آنکه به دنیا بیایی
پیش از آنکه بمیرم برایت سالها قبل از این آشنایی
قرنها قبل در مثنوی ها ،شعرها قصه ها نام من بود
عاشق بی امیدی که صد سال انتظارش تو را آمدن بود
رستم وآرش و کاوه ی من، مرد مغرور شبهای رنگی
دوستت داشتم سالها سال، قبل دوران پارینه سنگی
من همان کوه قافم که عشقت در به در کرد و آواره ام کرد
گم شدم تا تو پیدا شوی که، روزگارآمد افسانه ام کرد
قبل از آنکه خدا را بسازند، بنده ی بارگاه تو بودم
شمس مغضوب و عیسای مصلوب ،روی دار نگاه تو بودم
پیش از آنکه به دنیا بیایی با تو بودن همه فکر من بود
درس مکتب برایم چگونه عاشق سربه راهت شدن بود
تا که یک روز پیدا شدی تو بعدِ از قرنها بی قراری
عطر سنگین جاری شدن ها، حاصل سخت شب زنده داری
آمدی وتنم بیکران شد قصه ام نقل پیر و جوان شد
عشق خندان می آمد که ای وای ناگهان غرق یک ناگهان شد
رد شدی از کنار نگاهم سردی ات گر زد وآتشم داد
هدیه ی چشم بارانی ام را تیری از چله ی آرشم داد
درد پیدا شد و من نهان شد باز هم قصه ی این و آن شد
قسمت عشق من را فقط یک، پیکر لخت بی استخوان شد
من اسیر نگاهت شدم باز ،مثل سیمرغ در دام باران
در پی کوه قافی که شاید شانه اش را کنم گریه زارن
کوه البرز بودم شکستم ،زیر رگبار بی اعتنایی
مثل ارکیده در باد مردم ،وای از دشنه ی بی وفایی
من اسیر نگاه تو بودم پیش از آنکه به دنیا بیایی
پیش از آنکه بمیرم برایت سالها قبل از این آشنایی
به چشمهای من اما ....
به چشمهای من اما نگاه کن یکبار،به چشمهای عجیبی که با تو خو کردند
ببین چه ساده و معصوم عشق را در تو ، زباله دانی متروک ،جستجو کردند.
به چشمهای من اما نگاه کن یکبار،به چشمهای غریبه ،به چشمهای کبود
به چشمهای علیلی که در نهایتشان،فقط تو بودو تو بودو فقط تو بودو تو بود...
ستم کشیده و عصیان گرند می دانم،نترس،ترس ندارد که مرگ و در به دری
دوباره پنجه بکش بر تنم بکش سگ تر،آهای مرد کمان گیر من که می گذری
نگاه کن وببین مرزهای خاموشم،کلاغکانه و زن درتنت رها مردند
کنیزکان نگاهم به جرم عشق چطور،از این ترانه مغشوش پشت پا خوردند
نپرس اینکه به بند است ناله من نیست،کرشمه ناله ی من سالهاست خشکیده
دچار من نشو این مرده از مدار شما،به مرزهای فرار از دوباره چرخیده
آهای وحشی مرموز من که می گذری،به مرزهای دوباره نماز وحشت کن
برای مرده عشقی که دیر فهمیدی،ستاره، تیر، تبر، اشک، قصه قسمت کن
چه قدر غربت من در تو تلخ پهلو زد،که دیر شد و نگاهی نکردی ام گاهی
به این تنیده ی هیچ از تو برنیاورده ،به چشمهای اسیر و روانی ماهی...
به چشمهای من اما نگاه کن حالا،به چشمهای عجیبی که با تو خو کردند
چقدر ساده و معصوم عشق را در تو، زباله دانی متروک , جستجو کردند
به من شکوفه ی بادام کوهی بدهید لطفا
دلم تازگی می خواهد و کسی که صبرم کند تا درخت شدن ....
از پشت دریچه های یائسه تا کجای نمی دانم
بکشد انتظارم را و هی کشیده نزند توی گوشهایم
کسی که تبر نداشته باشد
کسی که برای خانه از استخوان هایم دریچه نسازد
و از میان من به کم شدنم دزدکی نگاه نکند ....
لطفا
اینروزها از همیشه بازنده ترم ...درگیر ترم و شاعر تر...بهانه ام همین بهانه های تلخ است برای ننوشتن دوباره ...برای کمتر بودن و و و...
اگر برای مهدخت دیگری شدن، نشانی ای دارید لطفا آن را به من بدهید ...
اگر برای عاشق شدن نشانه ای دارید لطفا....
مهدخت
تو خالی...
حالا که به اول آمدنت فکر میکنم میبینم که از آخر رفتنت هم دردناکتر بود ...
چرا نفهمیدم ؟چرا ؟
و دردهای آخری دردناکترند، حالا که فهمیدم اولش از آخرش دردناکتر بود و نفهمیدم ...
برای روز...
به من نگاه کن وقتی که با توام ...
حتی وقتی که نیستم هم به من نگاه کن ...
(قسمتی از شعر بلند به من نگاه کن )*
مهدخت ناظمی
آخرین هدیه
همیشه بهترینها را برایت خواسته ام ...
بهترین تکه از قلبم ...
بهترین سالهای زندگی ام
درشت ترین قطرات اشکم
و
و
و
و اینبار با دستهای خالی
آخرین و بهترین هدیه را
بزرگترین بهانه ی دنیا را به تو دادم
حالا تو هم می توانی بگویی:
« هرزه بود...»
قیامت
یک شب تمام تنم فرو می ریزد روی کوچه ها ... آوار می شوم و در آغوشم همه تان را دفن می کنم ...آنوقت می فهمی که قیامت یعنی چه..
گندم
حالا تمام خوشه های خورشید را می ریزی توی موهام...
گندم می شوم ...
دریا دریا گندم می شوم ...
دست دست داس می شوی ...
از خواب می پرانی ام با بغض ...
از ماست که بر ماست
دلم برای تو می سوزد که مهیب در من شکستی ...
دلم برای من می سوزد که در تو جوانه زدم ...
هذیان 2
دوباره اومده سراغم .با همون چشای کشیده ی درشت و عمیق که هیچی توش نیست . با صورت دراز گچی ....می دوم ...می دوم. کجا؟ نمی دونم فقط با همه توانم می دوم ... همه مسیرها به اندام هولناکش می رسه همه مسیرها ...خدااااااااااایا ...
.چنگ می زنه تو موهام و مثل همیشه فریاد می زنه : دست از سرش برمی داری یا نه ؟ با توام دست از سرش برمی داری یا نه ؟؟؟
تمام دنیا دور سرم می گرده هر چی تلاش می کنم موهامو از بین انگشتای استخوونی و وحشتناکش بکشم بیرون نمی شه هر چه قدر که سعی می کنم فریاد بزنم تا یکی به دادم برسه صدام از ته وجودم بالا نمی یاد ...نفسم به شماره افتاده مثل بچه گیام مثل اولین شبی که وارد زندگیم شد و همه چیز رو درب و داغون کرد ... روحم داره متلاشی می شه ...چرا نمی تونم فریاد بزنم و حداقل بپرسم دست از سر کی باید بردارم ؟دست از سر کی بردارم آخه ؟
داره دوباره منو می کشه سمت همون دخمه ی همیشگی ...چرا یکی به دادم نمی رسه ...تقلا می کنم .تقلامی کنم ...خدایا نه... دوباره همون مردای بی چهره ی با ریشای موج خورده ی زرد - دوباره همون ضجه های کشدار دوباره صیحه های دیوانه کننده ...با تمام وجود خودمو از توی دستاشون می کشم بیرون ...می بینمت که ناآروم و خاک آلود روبروم ایستادی زنه با همون قهقهه ی رعب آور همیشگی روی ستون بخار آروم حرکت می کنه پشت سرم ...چرا زمان و مسافت برای من و اون اینقدر متفاوته ...احساس می کنم ساعتهاست که می دوم و حتا ذره ای بهت نزدیک نمی شم ...ولی چرا صدای قهقهش زمان نمی بره؟چرا مسافت ها براش اینقدر کوتاهه...اینهمه سال این فاجعه حتا ذره ای تغییر نکرده مردای توی دخمه مست و تلو تلو خورون می دون دنبالم ...جیغ می کشم ...جیغ می کشم ...مثل همیشه می افتم توی حوضچه ی نمک ...تمام وجودم می سوزه تمام وجودم می سوزه ...چرا دست از سرش برنمی داری ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
دستای استخونیشو حلقه می کنه دور گلوم ...تقلا می کنم می بینمت که می خندی و می گذری ...دارم خفه می شم ...دارم خفه می شم ...صدای طبل می یاد ... صدای طبل می یاد و زنه قهقهه می زنه ...بلندم می کنه تو هوا و پرتابم می کنه تمام مویرگای بدنم داره پاره می شه ...
صدای طبل بلند تر می شه و یه ضربه ی سخت دیوونه کننده ...احساس می کنم که استخوونام خرد شده ...از شدت ترس جرات باز کردن چشامو ندارم ...یکی در آپارتمانم رو داره از جا می کنه ...از تختم پرت شدم روی زمین ...تمام تنم خیسه ...هنوز طعم نمک توی گلومه ...خدایا چرا این کابوس تکراری تموم نمی شه ...
چه قدر از این زن می ترسم ...هر چند که این سالها به بودن گاه و بی گاهش عادت کردم ...با رخوت تمام پا می شم ..یکی هنوز داره مشت می کوبه تو در ...موناست دوباره کلیدش رو فراموش کرده .
: چته مهدخت -یک ساعته پشت درم خوبی ؟؟؟!!!!!!
داغونم .می زنم زیر گریه ... دست از سر کی باید بردارم .؟مگه کسی هم مونده ؟احساس می کنم تمام غمای شهریور ریخته رو دلم .مونا می گه : ماهی دیوونه شدی باز ؟!نفسم سخت بالا می یاد
دلم گرفته ...ترسیدم ...ترسیدم و نمی تونم بگم که سالهاست می ترسم .....نفسم سخت بالا می یاد ...کاش حداقل کسی بود.
هذیان...
حالا که به تو و به خودم فکر می کنم می بینم که از همون ابتدا من و تو به مرحله ی یکی شدن نمی رسیدیم !!!
پس چه بهتر که توی آینه جا گذاشتمت و رفتم سراغ خاطراتی که از بچه گی هی توی سرم رعشه می رفتن، خودم یه بار توی مسجد صاحب الزمون کرمون روی یه سنگ قبر خونده بودم که تو به درد من نمی خوری .دقیقا لحظه اذان بود .همون روزی که جنازتو دزدیدیم !
دیروز توی خیابون دیدمت همینکه خواستم بگیرمت، پریدی و رفتی توی فنجون قهوه ی روی میز گم شدی دست انداختم توی فنجون بگیرمت ولی عمیق بود ،خیلی عمیق ،اینقدر که ترسیدم اگر بیفتم غرق شم .
یهو مرد میز کناری زد روی شونه ام و گفت : چه قدر لاغر شدی مهدخت!!!
شناختمش باورت می شه ؟ همون مردی بود که هیچوقت ندیده بودیمش ولی همیشه موقع خواب حرفش رو میزدیم ،یادته ؟با موهای جو گندمی و ساق پاهای نازک سکسی ....
ولی انگار حالا با تو بود ،چه بی موقع چه ناگهانی چه بی دلیل ...
تا برگشتم که برایش از سگهای دوره گردی که توی حموم خونه می رقصن و شبها خواب رو از چشام گرفتن حرف بزنم دوباره عین شیزوفرنی ها نگا م کردی و گریه های مداوم ...
«وای مهدخت خسته شدم از این گریه های گاه و بی گاه که دلیلی براشون نداری ،خسته شدم از اینکه هیچوقت راضی نیستی خسته شدم از این لباس آبی گلدار همیشگی !»
بچه های توی کوچه دیوانه وار جیغ می زنند،من می ترسم ،همیشه نصفه شبها می ترسم و از شدت ترس می پرم توی بغل جنازه گندیده ی تو ...
«حداقل محکمتر بغلم کن ،من که گفتم توجه می خوام نگفتم ؟»
«وای مهدخت حالم داره بد می شه از اینهمه خواسته ی ریز و درشتت ،بغلت کنم ،بهت توجه کنم ،نگاهت کنم ،جلوی سگهای توی حموم رو بگیرم ،از لباس صورتی با گلهای درشت آبی که تنته تعریف کنم اه حالم به هم می خوره دیگه از این زندگی سگی .»
دوباره گریه می کنم .بچه های توی کوچه دارن شعرهای شاملو رو با میخ حک می کنن رو جنازه زن همسایه ...یکی شون بلند بلند پریا رو می خونه وبقیه با میخ حک میکنن... جنازه زن همسایه لخت لخت تو زل آفتاب شهریور واسه رهگذرا ادا و عشوه می یاد ...پنجره رو می بندم .
«زنیکه ی ج...ده جنازشم دست از هرزگی برنمی داره .توئه هرزه چی رو وایستادی پشت پنجره نگاه می کنی؟»
برمی گردی زل می زنی تو چشامو می گی :«ببینم قرصای صورتی رو خوردی صبح یا نه ؟؟؟مهدخت قرصاتو خوردی می گم یا نه ؟»
آخه بدبخت قرصای صورتی که توی تشییع جنازه خودت تموم شد. همشو نذری دادم ،سید گفته بود اگه می خوای جنازه نگنده هر چیزی که از همه بیشتر آرومت می کنه رو نذر کن و بده به مستمندا...منم قرصا رو دادم ! ولی نمی دونم چرا جنازت روز به روز بیشتر داره می گنده ؟؟؟چرا روز به روز بهم بی توجه تر می شی ؟
صدای گریه بلند تر می شه ...
الاهه با بچه فیلی که تازه زاییده می یاد توی اتاق و محکم بغلم می کنه ...«نترس ماهی چیزی نیست ،دکترا می گن شوکه .گریه کن بلندتر گریه کن .»
بهت نگاه می کنم ،چشاتو با لجبازی کامل هل می دی سمت بچه فیل الاهه ...گریه نمی کنم اما نمی فهمم چرا همش بالشم خیسه ،نصفه شبا پا می شم آب بالشمو توی وان حموم می چلونم و باز می بینم که خیسه ...
برمی گردی مشت می زنی توی دیوار و می گی «بابا دست از سر این شیمای هرزه بردار،به من چه که این جک و ج ...ده ها چی می گن چی می خوان ،هی نرو روی اعصابم ،خسته شدم مهدخت »
از گوشه فنجون قهوه خودت رو می کشی بالا و نگاهم می کنی .وای مهدخت چه قدر لاغر شدی ،می گیرمت از آب می کشمت بیرون ،تمام تنت یخ زده ،صدات می کنم صدات می کنم ،جواب نمی دی فقط چشمک می زنی برمی گردم پشت در اتاق فریاد می زنم «زندست ،به خدا زندست خودم دیدم که الان بهم چشمک زد ،خودم دیدم »
پرستاره مشتامو می گیره ،فنجون قهوه چپه می شه روی میز می بینمت که احمقانه د وباره از بغل میز در می ری ...مرد توی کافی شاپ با تعجب نگاهم می کنه ! می زنم زیر گریه دوباره می زنم زیر گریه ...
«کدوم جنازه آخه مهدخت ؟قرصاتو خوردی ؟»
«بغلم نمی کنه ،تازگیا دیگه بغلم نمی کنه این سید پدرسگ خودش گفت اگه نذر بدم جنازه نمی گنده »
محکم دستامو می بنده به لبه های تخت «پرستار کثافت ،انگار هیچوقت عاشق نبوده ترشیده ...»
با عجله لباساتو برمی داری از خونه می زنی بیرون .داغونم داغون می دوم پشت سرت تو پله ها
«زن نیستم گه با اولین جنازه ای که اومد جلو نخوابم ،زن نیستم » زن همسایه با تعجب نگام می کنه و بی سر و صدا می ره توی خونه
برمی گردی دست می ندازی دور شونه هام تکونم می دی اینقدر تکونم می دی که احساس می کنم تموم دل و روده هام هر لحظه ممکنه بریزه بیرون .جیغ می کشم .جیغ می کشم با تمام وجودم جیغ می کشم ..
فقط صدای مبهم پرستار می یاد :«شوک»
دستمو می ندازم روی شونه هات ُبوی تند کافور می زنه توی دماغم ...دوباره گریه می کنم .دوباره گریه می کنم .
« وای مهدخت خسته شدم از این گریه های گاه و بی گاهت....
مهدخت ابر ...
مهدختِ ابر٬ دختر ک تلخ گریه دار،این هم گذشت رفت٬ عزیزم کمی ببار
فرقی نمی کند که کجا رفتی از دلش،دیروز بود یا که همین گوشه و کنار
قسمت فقط برای من از تو کمی سکوت،قسمت برای او کمی از تو٬ کمی غبار
رد شو ٬ ببین ٬ زنان همه کوچه های شهر،فریاد می زنند: «ولش کن در این قمار»...
این خسته ی برای همه بی قرار را،این کولی ِ برهنه در آغوش روزگار
مهدخت ساده ای به تو راهش نمیدهند،سگ راه های عشوه گر بی پرنده زار
نذر کجاست اینهمه در خود شکستنت،بشکن که عادتت نشود درد بی مدار
حالا دوباره از سر کوچه شروع کن،هی اخم کن به پنجره های جریحه دار
روی تن تمام زنان مست کن برقص،با مردهایِ پاپتی ِ لاشی ِ خمار
حیف تنت که قصه بماند برهنه شو،آتش بزن به آخر قصه به رقص دار
طعم تو میدهد هوس تند زندگی،ای پیشکسوت به دَرک های بیشمار
من را ببخش تو نه شما ٬ دختر سکوت،بر بازوان خسته ی تان بار انتظار
یک روز می کشد به جنون چشمهایتان،مهدخت٬ خانم ِ غزلکهای گریه دار
مرا جا گذاشتی ....
در غربـتی عـمـیق مـرا جـا گذاشـتی ,
حالا که روی وسوسه ات پا گذاشتی
دیدی که حالـیم نــشـد آوارگـیـم تـا
مـن را در اوج فاجـعه تـنـها گذاشتی
ما بین قابهای ترک خورده ای که شب
له له زنان قدم به تـمـاشا گذاشتـی
اندام لخت ماهـی تبـدار و خیـس را
در دسـتهـای وحـشـی آقـا گـذاشــتی
«آقا شفای باکره گیشان به دستتان »
گفـتی و بعد رفتی و من را گذاشـتی
در تشـنگی عمیق پـس دل سپردنم
داغ مـرا بـه سـیـنـه ی دنیا گذاشتی
آقـا ضـریـح کـرد تـن لخـت خـویش را
بر لاشه ی تـنی که تو ایـنجا گذاشتی
هی زوزه زد و هی به سرم آب توبه ,نه ...
بـگذار بگـذرم که چه بـر جا گذاشـتی
یـک دخــتــر از تـبـار غــرور کـویـر را
در قاب هرزه گی به تـماشا گذاشـتی
نعش به دست غارت و یغماش برده را
در کفـشـهای قـاضـی دعـوا گـذاشـتـی
اینک چه فرق می کند این لاشه را چرا,
در انــتــظـار و اگــر و امــا گــذاشــتـی
رفتی و هیچکس به تو حتا نگفت :هی!!! ...
بگـذار بگـذرم که چـه بـر جا گذاشتی...
وبای از تو گذشتن
چگونه در کَت من رفت مرد قصه ی من
عروس شهر نگاه غریبه ها بشوی
مرا به کوچه تردیدهای ناموزون
خودت میان تن دیگری رها بشوی
چقدر خیس عبورم چقدر خیس عبور
چرا پیاده ای از من گذر نمی خواهد ؟
چرا تپانچه ای از دستهای ساکت من
صدای غرش و رعد و تبر نمی خواهد ؟
کجای قصه فرو رفته ام که اینگونه
تو از کنار نگاهم کلافه می گذری
بلوغ در تن من قهوه می شود اما
خمار از شب تردید کافه می گذری
کجاست وسوسه ی بودنت درون تنم
که باز با تن من رقص سعد اندازد
چرا تو نشئه بودای پیکرم نشدی
که مرگ نوبت ما را به بعد اندازد ؟
صدای هق هق من نیست این که می شنوی
صدا صدای گس آرش کمانگیر است
کمان کشیده بگوید که آی دیوانه..
وبای از تو گذشتن هنوز واگیراست...
افسون اکر افیونی....
مرا به کاج بلنـدی ببـند و پرتـم کن ، دچـار وسـوسـه هـای عمـیق مَـردم کن
صدای هرزه گی ام را هنوز نشنیده ، کمی در عشق بخیسان و باز طردم کن
به کوچه های ول و بی تـرانه بفـروشم ، به مردهـای عجـیـب چـراغ زنـبـوری
شماره کن بدنم را که بی وفا نـشـوم ، مرا به طرح بگیر آی، زوج و فردم کـن
سه شنبه تا شب شنـبه بـرای کولی هـا ، فـقـط لبـاس چـروک سـفیـد لـبنـانی
واز اذان سر ظهر شنـبه تا جمـعه ، به شکل کـهنـه فـروشـان دوره گردم کن
به گوشه های نـگاهم دو بـند اسـطوره ببـاف و کشـتی نـوحی بران در آغوشم
لعاب کن بدنم را به شکل کاشی سرخ ، به یـک دیانـت مـخروبـه پای بندم کن
ورق ورق کـن و آتـش بکـش مدارم را ، به رسـم رابـطه هـای قرون وسـطـایی
کمی دعا و کـمی ورد کال تر بـودا !در اوج شعـله کشـیدن برقـص و سردم کن
به کائنـات بـیاویز و اعـتکافـم ده ، به اقـتدای درخـتان شـعر، بـوته هـای کنـف
نـمـاز تـاس بیـنـداز و هی قـمـار قــمـار ، مرا پـیـمـبر شـبـهـای تـخـته نـردم کن
برهـمنانه بـه مـعبـد بکـش حواسـم را ، بـه رود سـند بـه افـسـون اُکرِ افـیونـی
زره بـپـوش بـه گـیـسـوی عامـیانه ی مـن ، بـخواب و با شـب کابوس همنـبردم کن
نـگـو دچـار خـود آزاریـم ولـی هــر روز، بـه شــکـل کهنه سـوالـی غـلـط برویانم
بـرای آنـکـه بـمـانـم از عــمق عـاصـی تـر – مـرا بـپرس ، مـرا از دوباره ردم کن
شهریور شروع...
یک فصل مانده تا ته آبان کوچه ها ، مرد از نشیب کوچه ی دردش عبور کرد
زن چادری کرشـمـه بـه رسوائیش کشید ، شهریور از برابر مـردش عبور کرد
حالا رسـیـده بـود به دیـروز اتـفاق ، «بوسیده ای مرا و نـمک گـیـرتان شـدم
آقـای وحشی ام هـوسی ، خواهشی و یا... حالا که من ملیجک تقدیرتان شدم»
ادراک لـیـز هُـرم امـرداد چـشـمـهـام ـ گـرمـای شـورشـی امـرداد چـشـمـهــات
هـی مـی شـمـارم از سر اسفنـدگانیم ـ ماندم هنوز در تب تعداد چـشـمـهــات
آذر ! شـمـا که فاصله ی تـا من از کمی ـ شـعـر از کـجـای وسـوسه آغاز شد مگر؟
پـای غــرور دخـتـر اردی بـهـشـت به ، ایـن قــصـه از کـجـا و چـرا بـاز شـد مـگر؟
سـال هـبـوط و حـسـرت و انـدی و یـک نـگـاه ، عریان گیسوان مرا تیغ می کشید
نوحـی کـه رسـتـخـیـز جـنـیـن سـکـوت را ، در مـنتهای حیرت من جیغ می کشید
هی فصل ، فصل ، فصل که در دامنم اسیر، دختر،درخت،فاصله ،انکار، ایستگاه
یک مـرد، خسته ، سـرد که با دی رسید و بعد،... اینجا ولش کنیم در آغاز اشتباه
مـرد شــروع شـعــر بـه پـشـت دریـچـه زد ، مـی لـرزد انـتـظـار عـمــیـق کـلـاغـهـا...
آسـیـمـه مـی دود زنــک شــعــرهـای مــن در انــتــظـار تـف زده ی کـوچـه بـاغـهـا...
حـالـا دوبـاره بنـدِ دوی خـوابـهـای مـن، هـذیـان بـه بـرگـهـای تـنـم مـسـح مـی کـند
مـن جیـغ می کشـم و تـو هـم جـیغ مـی کشی ، تب بـر تفـاله ی بدنم مسح می کنـد
با دشـنـه ای بـه قـدرت شـهـریـور شـروع , نـعـش زنی بـه دامـن بـهـمـن مـی افکند
مـردی کـه ریـســـمـان غــرور قـبــیـله را ، بـر دامـن فـــروهـــری مــن مـی افـکـنـد
پـایـان شــعـر هـم کـه دوبـاره کـلـیـشـه ایـسـت ، اما کمی که بگذرد آرام می شوید
وقـتـی شـمـا کـه ربـط نـداریـد با زن ِ، شــعـرم بـه حـکـم قـافـیـه اعــدام می شـویـد .
